آنیتا در نه ماهگی
قبلا هرگز به این فکر نکرده بودم.داشتن یه بچه،یه دختر کوچولو
.سالها قبل،دانشجو که بودم،وقتی اولین بار آهنگdadys girl اسکورپیون رو شنیدم با خودم فکر کردم چقدر قشنگه آدم یه دختر داشته باشه.یه دختر کوچولوی نازنازی. و بعد یه روز شد که من یه بچه داشتم.یه دختر کوچولو.آنیتا.یکی که مثل روسها همش میگه دا.نصفه شب از خواب بیدار که میشه میشینه بالا سرت،موهاتو میکشه تا بیدار شی و بعد که بیدار شدی با چشهمایی که شیطنت ازش میباره و با لبخندی بر لب شروع میکنه به او او کردن، که یعنی چرا خوابیدید وقتی که من بیدارم.
هنگامی كه خدا سرانجام آفرینش جهان را كامل كرد، دستهای گل آلودش را شست، زیر درختهای
بهشت نشست، چشمانش را بست و زمزمه كرد:
"خستهام، خوبست یكی دو دقیقه استراحت كنم" به خواب فرمان داد تا به ملاقاتش برود، اما در همان لحظه سهرهای با پنجههای قرمز از راه رسید، بالای سرش نشست و شروع كرد به فریاد زدن:"نه آرامشی، نه صلحی، به خواب نرو...! من میخواهم شب و روز بالای سرت بنشینم و فریاد بزنم . اجازه نمیدهم بخوابی زیرا من قلب انسان هستم"
جوینده را حق نیكوس كازانتزاكیس


آنیتا در نه ماهگی
